موشی افسار شتری را گرفت و به راه افتاد. شتر به دلیل طبع آرامی که دارد با وی همراه شد ولی در باطن منتظر فرصتی بود تا خطای موش را به وی گوش زد کند. این دو به راه ادامه دادند تا به کنار رودخانه ای رسیدند. موش از حرکت باز ایستاد و شتر از او پرسید که: «چرا ایستاده ای تو رهبر و پیشاهنگ من هستی؟»
موش گفت: «این رودخانه خیلی عمیق است.»
شتر پایش را در آب نهاد و رو به موش گفت: «عمق این آب فقط تا زانوست.»
موش گفت: «میان زانوی من و تو فرق بسیار است.»
شتر پاسخ داد: «تو نیز از این پس رهبری موشانی چون خود را بر عهده گیر.»
چون پیمبر نیستی پس رو براه*******تا رسی از چاه روزی سوی جاه
تو رعیت باش گر سلطان نیی*******خود مران چون مرد کشتی بان نیی
قابل توجه مدیرانی که قرار است انتخاب کنند یا انتخاب شوند.
عتیقه فروش
عتیقهفروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسهای نفیس و قدیمی دارد که در گوشهای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن مینهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند میخری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقهفروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقهفروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنهاش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروختهام. کاسه فروشی نیست.
هرگز فکر نکنید، همیشه بیش از دیگران می دانید
شیخ صنعان در یک قدمی ازدواج با دخترک جوان
شیخ که خود را در یک قدمی ازدواج با دخترک می دید، شرط آخر او را هم پذیرفت و بعد از اینکه یک جلد قرآن کریم برایش آوردند، قرآن را مقابل دخترک و پدرش پاره پاره کرد.
شیخ صنعان بزرگ ترین عالم دینی عصر خود در شهر صنعا پایتخت یمن بود. او بیش از ۳۰ سال هر روز با حضور در مسجد جامع این شهر، ابتدای بالای مناره می رفت و بعد از اذان گفتن، نماز جماعت را در این مسجد برگزار می کرد.
او به خاطر علم زیادش شهر فراوانی یافته بود، از همین رو هر روز هزاران نفر برای شرکت در نماز جماعت وی، به مسجد جامع صنعا می آمدند.
گفته می شود یک روز که شیخ صنعان برای اذان گفتن بالای مناره رفته بود، ناگهان نگاه به حیاط یکی از خانه های نزدیک مسجد افتاد. در وسط حیاط آن خانه، دختری قد بلند و زیبا و با موهای مشکی رنگ بسیار بلند نشسته بود و در حال شستن لباس هایش در تشت بود.
شیخ صنعان که ناگهان مجذوب دخترک شد، نتوانست نگاهش را از وی بردارد و لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد. فورا از مناره پایین آمد و بدون اینکه نماز جماعت را برگزار کند، مسجد را ترک کرد و به در خانه دخترک رفت.
پس از در زدن، پدر دخترک در را باز کرد. شیخ خود را معرفی کرد و ماجرا را گفت و سپس از دخترک صاحب خانه خواستگاری کرد. صاحب خانه هم موافقت خود را اعلام کرد و گفت: با توجه به جایگاه و شهرت شما، بنده هم موافقم ازدواج شما هستم اما مشکلی وجود دارد و آن هم این است که ما مسیحی هستیم.
شیخ صنعان که فریب شیطان را خورده و کاملا عاشق شده بود فورا گفت: مشکلی نیست. بنده هم مسیحی می شوم. بلافاصله هم خروج خود از اسلام را اعلام کرد و مسیحی شد.
سپس پدر دخترک گفت: البته قبل از ازدواج باید با دخترم هم دیدار کنی تا شاید او هم شرطی برای ازدواج داشته باشد. شیخ موافقت کرد و پیش دخترک رفت. دخترک مسیحی از شیخ خواست که برای اثبات عشقش به او، جرعه ای شراب بنوشد. شیخ صنعان که فریب خورده بود فورا پذیرفت و جرعه ای که برایش آورده بودند را خورد.
دخترک به خوردن شراب بسنده نکرد و گفت: آخرین شرط من این است که قرآن را جلوی من پاره کنی. شیخ که خود را در یک قدمی ازدواج با دخترک می دید، شرط آخر او را هم پذیرفت و بعد از اینکه یک جلد قرآن کریم برایش آوردند، قرآن را مقابل دخترک و پدرش پاره پاره کرد.
ناگهان دخترک، عصبانی شد و با فریاد خطاب به شیخ گفت: از خانه ما برو بیرون. تو که بخاطر یک دختر به ۳۰ سال نمازت پشت پا زدی، چه تضمینی وجود دارد که مدتی بعد بخاطر یک دختر دیگری به من که تازه وارد زندگی تو شده ام، پشت پا نزنی؟!
افق نیوز/جام:شیخ صنعان که ناکام مانده بود، با ناراحتی از خانه دخترک مسیحی خارج شده و سپس برای همیشه شهر را ترک کرد. این بود سرنوشت شیخ بخاطر یک نگاه به نامحرم.
...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:19 توسط محمد حسین نجفی
|